قند و پند

فرصتی برای اندیشیدن...

آهسته عاشق می شوم...
نویسنده : ابوالفضل محمدی - ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢۸
 

سلام

این هم شعری از خودم است

امیدوارم خوشتون بیاد لبخند

من هم به مثل عاشقان،آهسته عاشق می شوم
یا که به مثل عارفان،آهسته عاشق می شوم
من هم برای دیدنت ماندم سالها پشت در
من هم به مانند سران،آهسته عاشق می شوم
حال بعد از سال نود،گیر از خداوندد مدد
چون خرج ها هست بس گران،آهسته عاشق می شوم
خواهند برای من همه،گیرند زن،ای واهمه!
گفتم به تو نه،ای مامان،آهسته عاشق می شوم
رفتم بگردم پیّ کار،دیدم که بیکار بسّیّار
با این قضایا بی گمان،آهسته عاشق می شوم
در هر کجا نموده هنگ،گر که شنید از فرهنگ
با این وضعه قلعه حسن خان،آهسته عاشق می شوم
دیگر نمانده پول و مول،خوردیم بدجور ماها گول
هستیم ما بسته زبان،آهسته عاشق می شوم
منطقی،گر خواهی تو گردی عزیز،زود طرح سربازی بریز
گشتم کلافه،ای امان!آهسته عاشق می شوم...

 

شاعر:ابوالفضل محمدی


 
 
دانشجو و استاد
نویسنده : ابوالفضل محمدی - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱۳
 

دانشجویی به استادش گفت: استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت:
تا وقتی به خدا پشت کرده باشی هرگز او را نخواهی دید...