غزلی زیبا و عرفانی از مولوی

تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی
تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی
من همه در حکم توام تو همه در خون منی
گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی
با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری
باش چنین تیز مران تا که بدانم که تویی
دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من
کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی
چون همه جان روید و دل همچو گیاه خاک درت
جان و دلی را چه محل ای دل و جانم که تویی
ای نظرت ناظر ما ای چو خرد حاضر ما
لیک مرا زهره کجا تا به جهانم که تویی
چون تو مرا گوش کشان بردی از آن جا که منم
بر سر آن منظره ها هم بنشانم که تویی
مستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز من
من نرسم لیک بدان هم تو رسانم که تویی
زین همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم
عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی

 

/ 5 نظر / 65 بازدید
هزاران گنج

سلام خسته نباشید بسیار زیبا بود تصویر انتخابی تان هم بسیار آرامبخش می باشد امیدوارم همواره شاد و سبز و بهاری باشید[گل][گل][گل][گل][لبخند]

هادی رحمتی

باسلام خدمت دوسته عزیز طی نظری که در وبلاگمون گذاشته بودید سری به وبلاگتون زدم وبلاگ بسیار جالبی دارید و بیشتر به مسائل دینی توجه شده ولی نصفی از دین علم است .یک سر به سایت ما بزن و اگر خواستی میتوانیم تبادل لینک داشته باشیم

مهم نیست...

سلام! چندوقتی بودهی این شعرتوی سرم میچرخید! مارونجات دادیددیگه![نیشخند] راستی یه وقتایی می اومدم وبلاگت بسته بود.